"بسم‌الله المنتقم"

بسم‌الله المنتقم در دشت ایران سرو آزاد است ناجا بر عهد و پیمان خصم بیداد است ناجا از   قله های سربلند آذر آباد تا بیستون  عشق فرهاد است ناجا محمد مشایخی( سالار)

"بهاره خون جوانان وطن پرست   "

آری آنانکه دوستتان داشته ام و روزگاری مرا بیاد داشته اید      هرگاه برمسلخ من پا نهادید با افتخار و غرور فریاد برآرید اینجا بهاره خون جوانان وطن پرست                               هنوز ایران است هنوز ایران است 

"نقطه صفر مرزی ایران"

خر داغ، نقدِ آزادی است بی بی سی، بحث ویژه ای دارد نقطۀ صفر مرزی ایران جای باران گلوله می بارد   قصه تکراری و همیشگی است نیم قرنی است بحثشان این است که چرا این وطن نمی‌پاشد؟ که چرا گوش خلق سنگین است؟   مجری بی هوا و روشنفکر باز تحلیل می کند ما را آن طرفتر فراریان خودی دشمنانند آشکارا با ما   عده ای بی خیال در مرکز خائنان به مردمان وطن مشکل عمده شان حقوق بشر... ساده لوحان ظاهرا روشن   جمله بازاری و عوام فریب بحثشان بحث داغ کولبری است دردشان جای عزت و وحدت نعلین الاغِ کولبری است   آه اما کسی نمی گوید مردهامان چه سان شهید شدند نقطۀ صفر مرزی ایران... مرزبانانمان شهید شدند!

"آرزوی مادر"

بردم ز نظر آرزوی مادر را، در حفظ میسر عشق دادم سر را... دشمن به هوای مهینم آمده بود، جان دادم و نگذاشتم این کشور را...

"اگر امن و امان است وطن"

امروز اگر امن و امان است وطن، سرسبزترین مــرز جهان است وطن سرتاسـر مــــرز لاله‌ای روییده، مدیون شهیــد مرزبان است وطن

"فاتحان قله ایمان"

السلام ای جنگجویان، السلام        فاتحان قله ی ایمان، سلام ای سلحشوران قامت استوار       هیئت رزمندگان این دیار ای شما بر کف نهاده جان، درود     بر یلان کشور ایران درود السلام ای شاهدان سینه چاک       لاله های رسته از این خاک پاک شیرمردان نبرد و کارزار       جبهه کرده عاشقان را بیقرار حالیا در بزمتان خوانم سرود        زین جماعت بر شما بادا درود باز مرغم در هوای جنگ شد       دل برای خاک جبهه تنگ شد  باز جانم شوق در پرواز شد        مشق جبهه بر لبم آواز شد مردمان جبهه حالی دیگرند        ساکنان خاکریز و سنگرند سنگر و سجاده و سوز و گداز      در دل شب حفره ها بود و نماز جبهه جای اوج و هم معراج بود     سینه ها بر تیغ کین آماج بود تیر بود و ترکش و باروت و دود      گه ظفر، گاهی فراز و گه فرود یاد باد هنگامه ی جنگ و گریز     یاد بادا حمله و رزم و ستیز قصه ی پر غصه ی حنگ و نبرد    زنده ماند در دل مردان مرد یادتان آید غریو یا حسین(ع)         یک اشارت می شد از پیر خمین (ره) یادت آید نعره ی تکبیر و بانگ       گوشت های له شده در زیر تانگ یک شب و یک حمله و یک یا علی       بس شرف دارد به دنیای دنی  کاش یک بار دگر اعلام شد       وقت هجرت موقع اعزام شد می شدیم راهی بستان و جفیر         فکه و همرزم گردان زهیر  با طلاییه طلایی می شدیم         در شلمچه کربلایی می شدیم جسم و جانم شوق در پرواز شد      از دوکوهه راهی اهواز شد گویم از شهری که خونین شهر شد       زخمی یغما و کین و قهر شد  داغ خرمشهر جان را کاستی        فتح خاکش فتح ارزشهاستی وعده ی ما پاسگاه زید بود        شوق حمله اشتیاق عید بود کله قندی،دهلران, بازی دراز      همچو مهران و هویزه سرفراز یاد صدها لاله ی یاس آورید        یاد کوشک و دشت عباس آورید تنگه ی چزابه و سومار و حرب     عشق و حال داشته گیلا نغرب هفت تپه, تپه هایش یاد باد        حصر آبادان غمی در دل نهاد  دشت خون چنگوله و چیلات شد      قتل عام بچه ها هیهات شد مرغهای آن جهان با قلب صاف       هفت وادی طی رسیده کوه قاف  دیده ی لیلی به ره, پر خون نگر     عشق مجنون در دل مجنون نگر نی نوایی داشته در هور و شط       می کند مست و شده میخانه خط ای خوش آنروزی ابوالفضلی شدن      رهسپار بانه و دزلی شدن سوی سردشت و مریوان می شدیم       سرو آباد و چناران می شدیم سنگر سرد و نمور و تنگ و تار         بر فراز قله ها دشمن شکار یادتان آید ز تامین و کمین        پیکر صد تکه گشته روی مین ما سر ببریده دیدیم از گلو        پوست ها را زنده می کنده عدو این بسیجی ها ذبیح حق شدند        پور ابراهیم را ملحق شدند از حلبچه می نخواهم گفت بیش       سینه گردد زآن جنایت ریش ریش نهر عنبر, نهر جاسم یاد باد        صد حنابندان قاسم یاد باد حاج بخشی,حاج جوشن خاطر هست؟      شربت و نقل و نباتش حاضر است؟ جسم همرزمم خوراک کوسه گشت     کی رود از خاطرم والفجر هشت؟ گوییا دریاچه ی فاو و نمک       مهبط دریاییان بود و ملک یاد کن دزفول و سوسنگرد و شوش       کرخه و کارون و اروند و خروش گفتم از اروند، دل بی تاب شد         یاد پیکرهای غرقه آب شد  یاد غواصان دریا دل شدم        جزر و مد و قایق و ساحل شدم کربلای چهار شد دریای رنج          مدعایم, یکصد و هفتاد و پنج  یکصد و هفتاد و پنج سرو غرور         چنگ دشمن زنده زنده شد به گور  ای شما دریادلان بسته دست         ای شما قالوا بلا گوی الست  کاش مادر نآید استقبال تو        چون کند آغوش، بسته بال تو  ای زمان و ای زمین و آسمان      خون بگریید زین مصیبت زین فغان  حال بگشایید دست بسته اش      تا نبیند مادر دلخسته اش   دور بنمایید از دستش طناب          می برد شاید ز بابا صبر و تاب  اینک ای غواص خوش نام و مرام        ما شدیم غرق گناه و بند دام ما به دستان شما دل بسته ایم       مانده ایم اندر گل و هم خسته ایم   بحر دنیاکرده ما را کیش و مات      واندر این گرداب ما را ده نجات ناجی ما باش شوق ساحلیم       غوطه ور اندر هواهای دلیم  با دو دست بسته گیرید دست ما      وردتان محشر شود پیوست ما مهدوی، منصور، ای غواص دل        سینه ها بوده ز هجرت مشتعل آمدی، دیرآمدی هیهات و هات      نی پدر هست و نه مادر در حیات چشمشان در راه گردیده سپید        تا که آید استخوانی از شهید یوسف ما سوی کنعان آمده        دردها را جمله درمان آمده

"لحظه هایم را معطر کن"

بیا و یک شب دیگر حضورت را مکرر کن       تمام لحظه هایم را به لبخندی معطر کن نمی دانم چگونه؟ سنگر و تسبیح و سجاده      برای گفتن آن خاطرات خوب لب تر کن تو مانند منورهای جبهه روشن روشن!      دل تاریک و خاموش مرا لختی منور کن تو ای زیباترین تصویر سجده در دل سنگر!     برایم چفیه و تسبیح و آتش را مصور کن منم آن مرغ بی بالی که در کنج قفس مانده     بیا و هستی ام را با نگاه خویش پرپر کن الا ای امتداد سجده هایت پشت آیینه      زمین و آسمان تشنه را محراب و سنگر کن و اینک بار دیگر ای حضور روشن فریاد!    گلوی زخمی ما را پر از الله اکبر کن !!...

"خداحافظ"

خداحافظ و بعد از این مرا دیگر نخواهی دید خبر این بود آری: یک پرستو از قفس کوچید غروب سرد پاییز و سبدهای پر از سیبت همان جایی که مجنون بود و آن سرو و درخت بید کمی دیر آمدی اما ... غزل از چشم تو می ریخت سلامت دادم و دستت به رویم عطر گل پاشید میان باد و آتش از هیاهوی خزان گفتیم تو طوفانی ولی یک آن خیالت آشنا خندید نگاهم در نگاه تو، صمیمانه تر از هر روز که دستی آمد و نا گاه تو را از آسمانم چید به یکباره تنم یخ زد، نبودی من نمی دیدم و باران بود می آمد، زمین هم گاه می لرزید عبور سال و ماه و انتظاری سخت طولانی ببین با این دل غمگین عزیز من! چه ها کردید!؟ دوباره با شکوهی خاص دیروز از سفر آمد همان یوسف، همان عاشق صدایش در زمان پیچید «سلام و یک خداحافظ، تمام فرصتم این است پس از ده سال یک هدیه، پلاکم را نمی خواهید؟»

"با تو می شد تا ستاره پر کشید"

با تو می شد تا ستاره پر کشید      طرحی از شوق کبوترها کشید با تو می شد عشق را آغاز کرد       در هوای عاشقی پرواز کرد با تو حتی آسمان آبی تر است      چشمهای قاصدک بی تو، تر است با تو می شد آب را احساس کرد     باغ را لبریز عطر یاس کرد با تو حتی عشق، عاشق می شود     یادی از داغ شقایق می شود با تو شبها، نور باران می شود      شهر ما لبریز عرفان می شود با تو می شد لاله را باور کنیم     آسمان دیده را ساغر کنیم بی تو من حس کرده ام ققنوس را      بر دل خود بسته ام ناقوس را بی تو مرگ خویش را بوکرده ام    با غم تنهاییم، خو کرده ام با تو می شد بوی باران را شنید!     قطره ای از آب دریا را چشید ای بهار جاودانی! ای شهید!     ای وجودت آسمانی! ای شهید!     یاد تو، یاد تمام لاله هاست     معنی احساس خوب ژاله هاست  

"مرا از مرگ ترسانی؟"

مرا از مرگ ترسانی؟ اگر روزی خدا خواهد جوابت را به نوك این سنان سرد میگویم خلیج فارس می‌خواهی؟ چنین گستاخ میگویی؟ تو خوزستان همی خواهی؟ بدان این را، میان آب‌های نیلگونش غرق می‌گردی اگر روزی خدا خواهد اگر روزی امام امت ما این چنین گوید روید وخاك آنجا، بر سر آن بی همه چیزان فرو ریزید به پیشت باز می‌گردم برایت من حدیث مرگ می‌خوانم و تخم مرگ افشانم به پیش آن دروغین رب بی چیزت سیه روزت بگردانم تورا بر خاك بنشانم مرا از مرگ ترسانی؟ اگر روزی خدا خواهد جوابت را به نوك این سنان سرد میگویم خلیج فارس می‌خواهی؟ چنین گستاخ میگویی؟ تو خوزستان همی خواهی؟ بدان این را، میان آب‌های نیلگونش غرق می‌گردی سر راه صدایت را میان راه تاریك گلو بندم همان گونه كه روم باستان از پای افكندم تورا بر خاك بنشانم به پیش آن دروغین رب بی چیزت سیه روزت بگردانم تورا بر خاك بنشانم نمی‌دانی، نمی‌دانی من و هم میهنان من به پاس یك وجب زین خاك جاویدان چه خون‌ها خونبهای این سرا كردیم. خلیج فارس می‌خواهی؟ چنین گستاخ میگویی؟ تو خوزستان همی خواهی؟ بدان این را، میان آب‌های نیلگونش غرق می‌گردی..... شعر از شهید بهرام آریافر

"ناگه رجز هجوم خواندند"

ناگه رجز هجوم خواندند بر گُرده گردباد راندند شستند به خون شب زمین را شمشیر به آسمان رساندند ماندند به عهد خویش و رفتند رفتند، ولی همیشه ماندند.

"یادمان نرفته است"

روزهای آتش و انتظار و انفجار، یادمان نرفته است سینه ها داغدار، نخلهای سربدار، یادمان نرفته است چکمه های پرزخون، عشق و ترکش جنون، پاتک و تک و نبرد ورد لب دعایمان یا علی و ذوالفقار، یادمان نرفته است کفتران عاشق و زخمی و شکسته بال، لا له های بی سرو- دستهای مانده بر سیمهای خار دار،یادمان نرفته است صبر و استقامت در خدا خلاصه ها، مردهای بی نشان- در اسارت و غریب همچو نخل استوار، یادمان نرفته است حجله حجله عاشقی- در جزایر عطش- فتح سنگر جنون خیبر و محرم و کربلای پنچ و چار، یادمان نرفته است حک شده است بر دل و یادمان نمی رود، جای جای شهرمان مانده خون هر شهید همچو نقش یادگار! یادمان نرفته است!

"آه، ای برادران که مهیای جاده اید "

آه، ای برادران که مهیای جاده اید      عزمی گران به کوله خود جای داده اید داغ کدام گمشده را جار می زنید      ای نامه ها چه پر گله و سر گشاده اید مبهوتم از دوام سپرهای عشقتان     کاینگونه در کشاکش سنگ ایستاده اید آهسته تر که ما به شما اقتدا کنیم     ای تک سوار ها که به ظاهر پیاده اید ای بطن آفتاب حقیقت، سرایتان      ثابت شدست روشن و خورشید زاده اید در آسمان جلوه سبکبار می روید     دل را به خانه های زمین جا نهاده اید نان و پنیر خشک شما آرزوی ماست     حسرت! قلندران! که چه با حال و ساده اید

"آبی  تر از آنیم که بیرنگ بمیریم"

آبی  تر از آنیم که بیرنگ بمیریم   از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم   ما  آمده  بودیم  تا  مرز  رسیدن   همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیریم   ما را بکُش و مُثله کن و خوب بسوزان   لایق که نبودیم در این جنگ بمیریم   یک جرات پیدا شدن و شعر چکیدن   بس بود که با آن غزل آهنگ بمیریم   پای طلب و شوق رسیدن همه حرف است   بد خاطره ای نیست اگر لنگ بمیریم   تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم   شاید که خدا خواسته دل تنگ بمیریم   فرصت بده ای روح جنون تا غزل بعد   در غیرت ما نیست که از سنگ بمیریم   هرگز نکنم شکوه و ناله نه گلایه   الحق که در این دایره خونرنگ بمیریم

"تویی که هر چه درخت و پرنده رامش بود"

  تویی که هر چه درخت و پرنده رامش بود     کسی که نام خدا تکیه کلامش بود! کسی شبیه خودم... نه، خدا! چه می گویم؟     کسی فراتر از این حرفها که می گویم! چقدر زود به آداب عشق پیوستید      میان تیغ و تبر بار خویش را بستید تو آسمان خدا را پیاده طی کردی      برای ما بغلی از ستاره آوردی منم که مانده به دوشم جنازه جاده     مسافری که در این شهر جا نیفتاده منم که بعد شما آب ها مرا زهرند      بزرگ و کوچک این شهر با دلم قهرند! آهای اهل قبیله! آهای نسل کبود!       گناه گم شدن ما در این خرابه چه بود گناه ماندن ما سن و سال کوچک بود؟        گناه ماندن ما: قلک و عروسک بود؟ مرا ز رشته الطاف خود جدا کردید        مرا میان زمین خورده ها رها کردید مگر نه اینکه درخت ایستاده می میرد       و مرد راه و سفر روی جاده می میرد زدم زمین دل خود را که سخت باید بود!       هزار مرتبه گفتم درخت باید بود دلم شکسته، شکسته دلم، دلم، مردم!     کسی مرا برساند به منزلم مردم! کسی نشسته به بالین ماه می گرید      به پای دار یکی بی گناه می گرید: اگر که بال و پری را زدم نفهمیدم!       به اشتباه دری را زدم نفهمیدم اگر به تیر و کمان شکسته ام مردم!        غزال باروری را زدم نفهمیدم اگر که در کف من سنگ اعتراضی بود      و بی بهانه سری را زدم نفهمیدم اگر که دست رساندم به باغ میوه تان      و دزدکی ثمری را زدم نفهمیدم! تمام دار و ندار مرا به یغما برد          کسی که آمد و چرخی زد و دلم را برد جنون کنار دلم بود خانه ای کم داشت      جنون برای شکفتن بهانه ای کم داشت تو آمدی و دل تو بهانه دستش داد          بهانه ای که دو چشم تو قبض و بسطش داد شهید! سنگر چشمان بی قرار توام      شکسته شمع شب جمعه مزار توام چگونه قصه چنین شد، چرا نفهمیدم؟!       چگونه اسیر زمین شد چرا نفهمیدم؟!